سرنوشت
به نام ان که افرید مارا یکی زن ویکی مرد وقرار داد در وجود ما چیز ی به اسم عشق
یکی بود یکی نبود یه پسر بود که از وقتی که دست چپ و راستشو تونست ازهم تشخیص بده خدا یه شمع توی دلش روشن کرد.اره این اولین عشقش بود که از سر بچگی بود دختری که عاشقش شده بود 2 سال از خودش بزرگتر بود اون دیونه وار عاشق اون دختر بود بدون این که اون دختر بدونه با این که توی دلش اونو دوست داشت زد به بی خیالی و رفت توی جاده خاکی از اون جایی که پسر خیلی ساده وعاطفی بود توی این راه خیلی ضربه خورد و بعد از چند وقت تونست خودشو به کمک دوستاش جمع کنه . ولی هنوز پسر طعم عشقو نچشیده بود و افسرده ی افسرده شده بود بعد از چند ماه رفت سراغ موسیقی .ویالون و گیتارو یاد گرف ولی چون زیاد به این هنر اون بها ندادن هر دو رو نصفه رها کرد وهر چند وقت یبار که دلش میگرفت واسه ی دل خودش میزد و با اهنگی که میزد میگریست و یاد اون همه ضربه ای که خورده بود می افتاد. روز ها میگذشت و پسر وقت خودشو با درس و والیبال و گیتار میگذروند پسر توی والیبال یه حرفه ای بود و هر چند ماه یکبار برای مسابقه به شهر های دیگه میرفت که این باعث افت درسیش شد.این موضوع دوباره یه سد شد که جلوی اونو گرفت.باز پسر به راهش ادامه داد از اونجایی که پسر دوست نداشت از باباش پول توی جیبی بگیره بااین که بابای خیلی خیلی خوبی داشت و واسش چیزی کم نمی گذاشت پسر تابستون ها کار میکرد اون تابستون توی گل فروشیه پسر خالش کار کرد و با اون شریک شد پسر هر روز از ساعت 8صبح تا9شب کار میکرد ماه اول که گذشت یه روزکه پسر در مغازه داشت ماشین عروس گل میزد یه دختر خیلی ساده پوش بامادرش از کنار اون گذشتند چون که پسر حواسش مشغول کار بود اونا رو ندید روز بعد وقتی که پسر داشت اب گلها رو عوض میکرد سطلی که ابهای کثیف داخل اون بود و برداشت تا بهریزه بیرون وقتی که ابها رو پاشید یه دفعه صدای جیغ شنید اخه ابها رو پاشیده بود جولوی پای مادر دختر. دختر باخنده ای که به خاطر این اتفاق بود کرد قلب سنگی پسر رو که به خودش قول داده بود دیگه عاشق نشه رو لرزوند بعد پسر باکلی شرمندگی از مادر دختر عضر خواهی کردو بالبخندی که هر دو به یکدیگر زدند از هم جدا شدند این اولین دیدار این دو بود. شب که پسر رفت خونه هر وقت که چشاشو میبست چهره ی دختر میومد جلوی چشاش و به اون فکر میکرد و این باعث شد که قلب یخیه پسر ذب بشه و دوباره عشق توی رگاش جاری شه وبخاطر همین پسر هرروز جلوی مغازه راس ساعت مینشست و وقتی که دختر می امد هردو به هم لب خند میزدند هر روز برق چشای هر دو بیشتر و بیشتر میشد و پسر که نا امید بود از بدست اوردن اون از خدا خواست تا که اونو به دختر برسونه. تا این که یه شب توی ماه محرم که پسر برای عزاداری رفت هیئت وقتی که وارد هیئت شد دید که یه نفر زل زده توی چشاش وقتی که پسر درست نگاه کرد دید که دختره بعد به کمک دختر خالش تونست شمارشو به اون بده. وقتی که دختر زنگ زد هر دو باورشون نمیشد. رابطه ی دختر و پسر اولش خیلی رسمی بود و چون دختر گوشی نداشت نمیتونستن زیاد حرف بزنن تا این که پسر ماشین خرید و به دختر پیشنهاد داد که باهم قرار بذارن دختر قبول کردو اونا برای اولین بار کنار هم نشتن. هر دو تای اونا برای اون یکی یه حلقه خریده بود بعد از حرف زدنا پسر به دختر گفت چشاتو ببند دختر برای چی پسر گفت تو چشاتو ببند دختر چشاشو بستو پسر حلقه رو دستش کردو اونو بوسید دخترم این کارو انجام دادو هردو طعم عشقو چشدن و دیونه وار عاشق هم شدن.این قرارا ادامه داشت تااین که مادر دختر فهمید و به پسر زنگ زد. چون داداش دختربعد از اشنایی پسر و دختر هم کلاس پسر شده بود .پسر فکر کرد که مادر دختر برای درس پسرش به اون زنگ زده و از اون میخواد که بره خونشونو به داداش دختر یاد بده بخاطر این موضوع پسر خیلی گرم با مادر دختر سلام واحوال پرسی کرد بعد مادر دختر به اون گفت که از رابطه ی اونا خبر داره و دوست نداره که این رابطه ادامه داشته باشه ولی چون پسر دیونه ی دختر شده بود به مادر دختر گفت که اونو میخواد و هیچ جوره نمیخواد از دستش بده بعد مادر دختر قبول کردو برای پسر شرط گذاشت و هنوز پسر برای برای عمل به شرط ها داره سعی میکنه ........با این که دیگه همه این موضوع رو میدونن و عشق مارو میبینن میگن که بچه اید و از اینجور حرفا ......................................به خاطر این موضوع رابطه ی مارو کم کردن .....................مارو داغون کردن ...............................







هیچ چیز آنگونه که می بینیم نیست











































سلام بهونه قشنگ من براي زندگي