تبليغاتX
تنها دلداده

تنها دلداده

سرنوشت

         به نام ان که افرید مارا یکی زن ویکی مرد وقرار داد در وجود ما چیز ی به اسم عشق

یکی بود یکی نبود یه پسر بود که از وقتی که دست چپ و راستشو تونست ازهم تشخیص بده خدا یه شمع توی دلش روشن کرد.اره این اولین عشقش بود که از سر بچگی بود دختری که عاشقش شده بود 2 سال از خودش بزرگتر بود اون دیونه وار عاشق اون دختر بود بدون این که اون دختر بدونه با این که توی دلش اونو دوست داشت زد به بی خیالی و رفت توی جاده خاکی از اون جایی که پسر خیلی ساده وعاطفی بود توی این راه خیلی ضربه خورد و بعد از چند وقت تونست خودشو به کمک دوستاش جمع کنه . ولی هنوز پسر طعم عشقو نچشیده بود و افسرده ی افسرده شده بود بعد از چند ماه رفت سراغ موسیقی .ویالون و گیتارو یاد گرف ولی چون زیاد به این هنر اون بها ندادن هر دو رو نصفه رها کرد وهر چند وقت یبار که دلش میگرفت واسه ی دل خودش میزد و با اهنگی که میزد میگریست و یاد اون همه ضربه ای که خورده بود می افتاد. روز ها میگذشت و پسر وقت خودشو با درس و والیبال و گیتار میگذروند پسر توی والیبال یه حرفه ای بود و هر چند ماه یکبار برای مسابقه به شهر های دیگه میرفت که این باعث افت درسیش شد.این موضوع دوباره یه سد شد که جلوی اونو گرفت.باز پسر به راهش ادامه داد از اونجایی که پسر دوست نداشت از باباش پول توی جیبی بگیره بااین که بابای خیلی خیلی خوبی داشت و واسش چیزی کم نمی گذاشت پسر تابستون ها کار میکرد اون تابستون توی گل فروشیه پسر خالش کار کرد و با اون شریک شد پسر هر روز از ساعت 8صبح تا9شب کار میکرد ماه اول که گذشت یه روزکه پسر در مغازه داشت ماشین عروس گل میزد یه دختر خیلی ساده پوش بامادرش از کنار اون گذشتند چون که پسر حواسش مشغول کار بود اونا رو ندید روز بعد وقتی که پسر داشت اب گلها رو عوض میکرد سطلی که ابهای کثیف داخل اون بود و برداشت تا بهریزه بیرون وقتی که ابها رو پاشید یه دفعه صدای جیغ شنید اخه ابها رو پاشیده بود جولوی پای مادر دختر. دختر باخنده ای که به خاطر این اتفاق بود کرد قلب سنگی پسر رو که به خودش قول داده بود دیگه عاشق نشه رو لرزوند بعد پسر باکلی شرمندگی از مادر دختر عضر خواهی کردو بالبخندی که هر دو به یکدیگر زدند از هم جدا شدند این اولین دیدار این دو بود. شب که پسر رفت خونه هر وقت که چشاشو میبست چهره ی دختر میومد جلوی چشاش و به اون فکر میکرد و این باعث شد که قلب یخیه پسر ذب بشه و دوباره عشق توی رگاش جاری شه وبخاطر همین پسر هرروز جلوی مغازه راس ساعت مینشست و وقتی که دختر می امد هردو به هم لب خند میزدند هر روز برق چشای هر دو بیشتر و بیشتر میشد و پسر که نا امید بود از بدست اوردن اون از خدا خواست تا که اونو به دختر برسونه. تا این که یه شب توی ماه محرم که پسر برای عزاداری رفت هیئت وقتی که وارد هیئت شد دید که یه نفر زل زده توی چشاش وقتی که پسر درست نگاه کرد دید که دختره بعد به کمک دختر خالش تونست شمارشو به اون بده. وقتی که دختر زنگ زد هر دو باورشون نمیشد. رابطه ی دختر و پسر اولش خیلی رسمی بود و چون دختر گوشی نداشت نمیتونستن زیاد حرف بزنن تا این که پسر ماشین خرید و به دختر پیشنهاد داد که باهم قرار بذارن دختر قبول کردو اونا برای اولین بار کنار هم نشتن. هر دو تای اونا برای اون یکی یه حلقه خریده بود بعد از حرف زدنا پسر به دختر گفت چشاتو ببند دختر برای چی پسر گفت تو چشاتو ببند دختر چشاشو بستو پسر حلقه رو دستش کردو اونو بوسید دخترم این کارو انجام دادو هردو طعم عشقو چشدن و دیونه وار عاشق هم شدن.این قرارا ادامه داشت تااین که مادر دختر فهمید و به پسر زنگ زد. چون داداش دختربعد از اشنایی پسر و دختر هم کلاس پسر شده بود .پسر فکر کرد که مادر دختر برای درس پسرش به اون زنگ زده و از اون میخواد که بره خونشونو به داداش دختر یاد بده بخاطر این موضوع پسر خیلی گرم با مادر دختر سلام واحوال پرسی کرد بعد مادر دختر به اون گفت که از رابطه ی اونا خبر داره و دوست نداره که این رابطه ادامه داشته باشه ولی چون پسر دیونه ی دختر شده بود به مادر دختر گفت که اونو میخواد و هیچ جوره نمیخواد از دستش بده بعد مادر دختر قبول کردو برای پسر شرط گذاشت و هنوز پسر برای برای عمل به شرط ها داره سعی میکنه ........با این که دیگه همه این موضوع رو میدونن و عشق مارو میبینن میگن که بچه اید و از اینجور حرفا ......................................به خاطر این موضوع رابطه ی مارو کم کردن .....................مارو داغون کردن ...............................

+ نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391 ساعت 1:5 توسط rasool |


حرف دل


=======================

براي آنکه به طريق خود ايمان داشته باشيم ، لازم نيست ثابت کنيم که طريق ديگران نادرست است . کسي که چنين مي پندارد ، به گامهاي خود نيز ايمان ندارد . (پائولو کوئليو

=======================

عشق يعني خون دل يعني جفا عشق يعني درد و دل يعني صفا عشق يعني يک شهاب و يک سراب عشق يعني يک سلام و يک جواب عشق يعني يک نگاه و يک نياز عشق يعني عالمي راز و نياز

=======================

به روي گونه تابيدي و رفتي مرا با عشق سنجيدي و رفتي تمام هستي ام نيلوفري بود تو هستي مرا چيدي و رفتي

=======================

نفرين به اون کسايي که روي دلا پا مي ذارن تا که مي بينن عاشقي ميرن و تنهات مي ذارن نفرين به آدمايي که تو سينه ها دل ندارن عاشق عاشق کشين ، رحم و مروت ندارن

=======================

روي يک طاقچه سنگي ميون دو قاب رنگي بودن من وتو با هم داره تصوير قشنگي عکس تو تو قاب خاتم در حصار خالي از غم حتي در مرگ تن من نمي گيره رنگ ماتم

=======================

آفرينش روز و شب، زيبايي زمين و کهکشانها، درخشش ستارگان فروزان، همه حاکي از وجود پروردگار يکتاست، پس از او اطاعت مي کنيم، چون او معين کرده که مرگ آغاز جاودانه هاست.

=======================
مي دوني زيباترين خط منحني دنيا چيه ؟ لبخندي که بي اراده رو لبهاي يک عاشق نقش مي بنده تا در نهايت سکوت فرياد بزنه : دوستت دارم

=====================

خواب ناز بودم شبي.... ديديم کسي در ميزند.... در را گشودم روي او ...ديدم غم است در مي زند... اي دوستان بي وفا...از غم بياموزيد وفا..غم با آن همه بيگانگي..... هر شب به من سر مي زند

======================

هزار دستگاه ريو، صد دستگاه آپارتمان، هزار سکه طلا و ميلياردها ريال اسکناس دو هزارتوماني فداي يه تار موي گلي مثل تو

======================

هرگاه دلت هوايم را کرد، به آسمان بنگر و ستارگان را ببين که همچون دل من در هوايت مي تپند


بيا با پاک ترين سلام عشق آشتي کنيم *بيا با بنفشه هاي لب جوب آشتي کنيم * بيا ازحسرت و غم ديگه باهم حرف نزنيم * بيا برخنده ي اين صبح بهار خنده کنيم

=======================

خوشبختي مثل يه پروانه است . وقتي دنبالش مي‌دوي پرواز مي‌کنه اما وقتي وايسي مياد رو سرت ميشينه

=======================

من همه ي قصه هام قصه ي توست اگه غمگينه اونم از غصه ي توست

=======================

سهم من از دوري تو چيزي جز دلتنگي به اندازه درياها ،نگاهي تاريک همچون شب هاي بدون مهتاب و لحظه هايي که ثانيه به ثانيه ميگذرند نيست .پس اي دوست بشنو صداي دلتنگي مرا

=======================

تو باراني من باران پرستم تودريايي من امواج تو هستم اگرروزي بپرسي باز گويم: تو من هستي و من نقش تو هستم

=======================

طبق قانون بقاي شادي هيچ شادي از بين نميره؛ بلکه فقط از دلي به دلي ديگه جابه جا مي‌شه

=======================

اگرکسي واقعا کسي رو دوست داشته باشد بيشتر از اينکه بهت بگه دوست دارم ميگه مواظب خودت باش...پس مواظب خودت باش

=======================

وقتي برگ هاي پاييز رو زير پات له مي کني يادت باشه روزي بهت نفس هديه مي کردن

=======================

عيب جامعه اين است که همه مي خواهند آدم مهمي باشند و هيچ کس نمي خواهد فرد مفيدي باشد

=======================

اي عشق، شکسته ايم، مشکن ما را/ اينگونه به خاک ره ميفکن ما را/ ما در تو به چشم دوستي مي بينيم/ اي دوست مبين به چشم دشمن ما را

رسم زمونه : تو چشم ميذاري من قايم ميشم .........اما تو يکي ديگه رو پيدا ميکني

======================

تکيه بر دوست مکن محرم اسرار کسي نيست ما تجربه کرديم کسي يار کسي نيست

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ساعت 20:18 توسط rasool |


پایداری.........

به نام یگانه خالق عشق

 

 

یکی بود یکی نبود یه دخترو پسربود که خیلی وقت بود باهم همسایه بودن زد و دست روزگار یه روز که پسربرای درس خواندن رفت خونه ی دختر بین صفحه های دفتر دختر یه نوشته دید که دختر واسش نوشته بود و گفته بود که خیلی وقته دوستش داره ازاونجا بود که علاقه ی هردو دو طرفه شد و عشق میونشون جوشید .توی اولین تولد دختر پسر واسش یه گل رز قرمز روی هدیه ای که خریده بود گذاشت و دختر جلوی همه ی دوستاش به پسر افتخار کرد و دست پسرو گرفت و با هم رقصیدن بعد از این جریان مادر دختر به پسر مشکوک شد و اورو زیر نظر گرفت رفت و رفت تارسید روز تولد پسر دختر واسه پسر هدیه خرید باهم قرار گذاشتن رفتن توی یه پارک و دختر کادورو به پسر داد و اونو بوسید بعد با هم بر گشتن خونه اون روز یکی از بهترین روز های عمرهر دو بود روز ها گذشت و رسید ولن تاین یا روز عشق دختر و پسر واسه هم کادو خریده بودن و واسه هم بردن و هم در آغوش گرفتن از بد روزگار کادویی که پسر برای دختر خریده بود یه گردنبند بود از اونجایی که دختر پسروخیلی دوست داشت همون موقع گردنبند و به گردنش انداخت و رفت خونه از بد روزگار مادر دختر از هفت خط های روزگار بود مچ دختر و گرفت و دختر پسرو لو داد بعد از این مادر دختر رابطه ی اونا رو با هم قطع کرد و خونشونو عوض کردن ولی عشقی که توی دل اون دختر وپسر بود تمومی نداشت بعد از مدتی دوباره دختر با گوشیه یکی از دوستاش به پسر زنگ زد اون روز .روز تولد پسر بود پسر خیلی خوشحال شد وبا تمام وجود به دختر گفت که خیلی دوست دارم بازم از طریق دوست. دختر باهم رابطه داشتن ولی دوباره مادر دختر فهمید و تمام کاسه .کوزه ها سر پسر بیچاره شکست و از اونجایی که پسر خیلی دخترو دوست داشت چیزی نگفت و جلوی پدر و مادرش کم اورد .

گذشت وگذشت تا دوباره تا دوباره رسید تولد پسر روز تولد گوشی پسر زنگ خورد و دختر بهش گفت تولدت مبارک گلم بیا پارک میخوام بهت کادو بدم و ببینمت و دلم واست تنگ شده پسر که خیلی تعجب کرده بود نتونست چیزی بگه فقط گفت باشه میام هر دو رفتندو بعد از این که کمی با هم حرف زدن و دختر به پسر کادوداد ازبد روزگار باغبان های پارک به پلیس زنگ زده بودن و اونا رو لو داده بودن هردوی اونها وقتی که ماشین پلیس رو دیدن از هم جدا شدن پلیس فقط پسر بیچاه رو گرفت و باز پسر جلوی پدر ومادرش کم اورد و زخم زبونای همه رو تحمل کرد و چیزی نگفت بعد ازچند روز دختر از زیر زبونش در میره که چند روز قبل با پسر بوده برادر دختر که از پسر بچه تر بود و یه روزایی رفیق بون میره در خونه ی پسر و ابروی پسرو میبره پسرم دیگه طاقتش سرامده بود تمام عصبانیتش رو سر برادر دختر خالی میکنه.بعداز چند ساعت دختر زنگ زد به پسر و گفت که چرا این کارو کردی پسر با بغضی که توی گلو داشت گفت نمیدونم. ولی اینو میدونم که دیگه هرچی که بود تمام شد ولی با تمام این بدی ها دوست دارم وزد زیر گریه وگفت: ولی نمیدونم چطور فراموشت کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

((اما آتش عشق اول به این آسانی ها خاموش نمیشه))

 

(این داستان ادامه دارد )

(نویسنده:رسول)

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1390 ساعت 15:37 توسط rasool |


قلب یخی1!!!!!!1

 

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور 1389 ساعت 10:17 توسط rasool |


عشق واقعی.......

 

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور 1389 ساعت 10:16 توسط rasool |


گناهم چیست؟

... 
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388 ساعت 13:30 توسط rasool |


چرا....

 

,,

 

این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم

و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ،  اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....

مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...

به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...
اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...

با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...

هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد  دارند و با هیچ می میرند!

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388 ساعت 13:29 توسط rasool |


چیزی که.....

>

چیزی که عوض داره گله نداره 

یک روز مردی خیلی خجالتی رفت توی یک کافی شاپ …

چند دقیقه که نشست توجهش به یک دختر خوشگل که کنار میز بار نشسته بوده جلب شد.

نیم ساعتی با خودش کلنجار رفت و بالاخره تصمیمش رو گرفت و رفت سراغ دختر و با خجالت

بهش گفت : میتونم کنار شما بشینم و یه گپی با همدیگه بزنیم و بیشتر آشنا بشیم ؟!

دختر ناگهان و بی مقدمه فریاد زد : چی؟! من هرگز امشب با تو نمی خوابم ؟!!

همه مردم توجهشون جلب شد و چپ چپ به مرد نگاه کردند و سری تکون دادند !

مرد بیچاره سرخ و سفید شد و سرشو انداخت پایین و با شرمندگی رفت نشست سر جاش …

بعد از چند دقیقه دختر رفت کنار مرد نشست و با لبخند گفت : من معذرت میخوام! متاسفم که تو

رو خجالت زده کردم. راستش من فارغ التحصیل روانپزشکی هستم و دارم روی عکس العمل

مردم در شرایط خجالت آور تحقیق می کنم …!!!

مرد هم ناگهان فریاد زد : چی؟! منظورت چیه که ۲۰۰$  برای یه شب می گیری؟!!

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 ساعت 12:55 توسط rasool |


عاشق.....

<

عاشق
در سومین باری که یکدیگر را می دیدند، پسر با اصرار از دختر خواست که دفعه بعد که همدیگر را می بینند، آلبوم هایشان را با هم رد و بدل کنند تا با چهره یکدیگر در طول زندگی و بزرگ شدنشان آشنا شوند.
درخواست عجیب و جالب پسر، دختر را خیلی تحت تاثیر قرار داد. دفعه بعد وقتی یکدیگر را دیدند، دختر آلبومش را آورده بود و روی صندلی چرخدار پسر هم چند جلد آلبوم عکس می دید.
در یک کافه خلوت جایی پیدا کردند و تمام روز را به تماشای عکس های یکدیگر گذراندند. دختر ساکت بود و از تماشای عکس های پسر کوچکی که کم کم به مردی تبدیل می شد، لذت می برد، اما بر عکس او پسر نمی توانست خودش کنترل کند و مدام با هیجان می گفت: وای، چه دختر نازی! وای چه فرشته دوست داشتنی ای! می شه یکی از این عکس ها را به من بدهی؟
دختر از شنیدن حرف های پسر خجالت می کشید و سرخ می شد. او پیش خودش فکر می کرد که صورت زیبایی ندارد. شاید کمی عقده حقارت داشت. اما از نور صداقتی که در چشم های پسر می درخشید، کم کم اعتماد به نفسش بیشتر می شد. اما مثل همه دخترها برای گرفتن تایید و شنیدن این حرف های دلنشین هر بار می پرسید: شوخی می کنی؟ واقعا من این قدر دوست داشتنی ام؟
پسر شمرده جواب داد: حیف که زودتر با تو آشنا نشدم. هدف من هم از دیدن آلبوم های عکس تو همین بود که در گذشته ات با تو شریک شوم. با دیدن هر یک از عکس هایت، در لباس و ظاهر مختلف، در لبخندها و احساسات متفاوت روی صورتت می توانم بیشتر در گذشته ات شریک شوم.
حرف های پسر این جمله را به خاطر دختر آورد که “در گذشته ات، فرصتم نبود باهم بگذرانیم، اما در آینده ات حتما در کنارت می مانم.
پسری که روبرویش نشسته بود، نه تنها به آینده درخشان هر دویشان فکر می کرد، بکله با کارش گذشته او را هم مرور کرده بود و باعث شده بود تا خودش هم به نکته های ظریف دوران زندگی اش پی ببرد.
یک سال بعد دختر پیشنهاد ازدواج پسر را قبول کرد. زندگی شادی داشتند، اما به نظر دختر بهترین کاری که در زندگی اش می کند، این است که هر آلبومشان را به دقت صحافی و نگه داری می کند. کسی که به گذشته شما اهمیت بدهد، کسی است که از صمیم قلب عاشق تان است.


/

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 ساعت 12:54 توسط rasool |


داستان نرگس......

,.

داستان کوتاه نرگس

نرگس جوان زیبایی بود که هر روز می رفت تا خود را در دریاچه تماشا کند چنان شیفته خود می شد که روزی به درون دریاچه افتاد

در جایی که نرگس به اب افتاده بود گلی رویید که نر گس نامیدندش

وقتی نرگس مرد الهه های جنگل به کنار دریاچه امدند. که از یک در یاچه با اب شیرین به کوزهای سرشار از اشک تبدیل شده بود

الهه ها ﭙرسیدند:چرا گریه می کنی؟

دریاچه گفت:برای نرگس می گریم

الهه ها گفتند: شگفت اور نیست که برای نرگس می گریی………. و ادامه دادند.هر چه که بود با انکه ما همواره در جنگل در ﭙی اش می شتافتیم تنها تو فرصت داشتی که از نزدیک زیبایش را تماشا کنی

دریاچه ﭙرسید:مگر نرگس زیبا بود؟

اوریاد ها شگفت زده جواب دادند:چه کسی بهتر از تو میتوانست این حقیقت را بداند؟هر چه بود هر روز در کنار تو می نشست

دریاچه گفت:من برای نرگس میگریم ولی هرگز زیبایی در او نیافته بودم!!!

من برای نرگس میگریم چون هر بار که از فراز کناره ام به رویم خم میشد می توانستم در اعماق دیدگانش بازتاب زیبایی خود را ببینم

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 ساعت 12:53 توسط rasool |


شمع وخورشید......

 

.,..

 

                     داستان شمع و خورشید

داستان شمع و خورشید

یکی بود یکی نبود وقتی خورشید طلوع کرد از پشت پنجره

کلبه ای قدیمی،شمع سوخته ای را دید که از عمرش لحظاتی بیش نمانده بود.

به او پوزخندی زد و گفت:

دیشب تا صبح،خودت را فدای چه کردی؟

شمع گفت:

خودم را فدا کردم تا که او در غربت شب غصه نخورد.

خورشید گفت:

همان پروانه که با طلوع من تو را رها کرد!

شمع گفت:

یک عاشق برای خوشنودی معشوق خود همه کار می کند و برای کار خود

هیچ توقعی از او ندارد زیرا که شادی او را شادی خود می داند

خورشید به تمسخر گفت:

آهای عاشق فداکار،حالا اگر قرار باشد که دوباره به وجود آیی،دوست داری که چه

چیزی شوی؟ شمع به آسمان نگریست و گفت: شمع…دوست دارم دوباره شمع شوم

خورشید با تعجب گفت:شمع؟؟

شمع گفت:

آری شمع…دوست دارم که شمع شوم تا که دوباره در عشقش بسوزم و

شب پروانه را سحر کنم،خورشید خشمگین شد و گفت:

چیزی بشو مانند من تا که سالها زندگی کنی،نه این که یک شبه نیست و نابود شوی!

شمع لبخندی زد و گفت:

من دیشب در کنار پروانه به عیشی رسیدم که تو در این همه سال زندگیت به آن

نرسیدی…من این یک شب را به همه زندگی و عظمت و بزرگی تو نمی دهم.

خورشید گفت:

تو که دیشب این همه لذت برده ای پس چرا گریه می کنی؟

شمع با چشمانی گریان گفت:

من برای خودم گریه نمی کنم،اشکم برای پروانه است که فردا شب در آن همه

ظلمت و تاریکی شب چه خواهد کرد و گریست و گریست تا که برای همیشه آرامید

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 ساعت 12:52 توسط rasool |


عشق یک......

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی

دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال

عشق بیشتر از غریزه آب می‌خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است

دوست داشتن از روح طلوع می‌کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج می‌گیرد

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل‌ها و عبور سال‌ها بر آن اثر می‌گذارد

دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می‌کند

عشق طوفانی و متلاطم است

دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست

دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر می‌رود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین می‌کند و باخود به قله‌ی بلند اشراق می‌برد

عشق زیبایی‌های دلخواه را در معشوق می‌آفریند

دوست داشتن زیبایی‌های دلخواه را در دوست می‌بیند و می‌یابد

عشق یک فریب بزرگ و قوی است

دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق

 

عشق در دریا غرق شدن است

دوست داشتن در دریا شنا کردن

عشق بینایی را می‌گیرد

دوست داشتن بینایی می‌دهد

عشق خشن است و شدید و ناپایدار

دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار

عشق همواره با شک آلوده است

دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر

از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر می‌شویم

از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر

عشق نیرویی است در عاشق،که او را به معشوق می‌کشاند

دوست داشتن جاذبه ای در دوست، که دوست را به دوست می‌برد

عشق تملک معشوق است

دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست

عشق معشوق را مجهول و گمنام می‌خواهد تا در انحصار او بماند

دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز می‌خواهد و می‌خواهد که همه‌ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند

در عشق رقیب منفور است،

در دوست داشتن است که: ”هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”

عشق معشوق را طعمه‌ی خویش می‌بیند و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید و اگر ربود با هر دو دشمنی می‌ورزد و معشوق نیز منفور می‌گردد

دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است یک ابدیت بی مرز است، که از جنس این عالم نیست

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 ساعت 12:51 توسط rasool |


هیچ چیز......

,,,...هیچ چیز آنگونه که می بینیم نیست

روزی روزگاری دو فرشته کوچک در سفر بودند. یک شب به منزل فردی ثروتمند رسیدند و از
صاحبخانه اجازه خواستند تا شب را در آنجا سپری کنند. آن خانواده بسیار بی ادبانه
برخورد کردند و اجازه نداند تا آن دو فرشته در اتاق میهمانان شب را سپری کنند و در
عوض آنها را به زیرزمین سرد و تاریکی منتقل کردند. آن دو فرشته کوچک همانطور که
مشغول آماده کردن جای خود بودند ناگهان فرشته بزرگتر چشمش به سوراخی در درون دیوار
افتاد و سریعا به سمت سوراخ رفت و آنرا تعمیر و درست کرد. فرشته کوچکتر پرسید: چرا
سوراخ دیوار را تعمیر کردی؟ فرشته بزرگتر پاسخ داد: همیشه چیزهایی را که می بینیم
آنچه نیست که به نظر می آید. فرشته کوچکتر از این سخن سر در نیاورد. فردا صبح آن دو
فرشته به راه خود ادامه دادند تا شب به نزدیکی یک کلبه متعلق به یک زوج کشاورز
رسیدند و از صاحبخانه خواستند تا اجازه دهند شب را آنجا سپری کنند. زن و مرد کشاورز
که سنی از آنها گذشته بود با مهربانی کامل جواب مثبت دادند و پس از پذیرایی اجازه
دادند تا آن دو فرشته در اتاق آنها و روی تخت انها بخوابند و خودشان روی زمین سرد
خوابیدند. صبح هنگام فرشته کوچک با صدای گریه مرد و زن کشاورز از خواب بیدار شد و
دید آندو غرق در گریه هستند. جلوتر رفت و دید تنها گاو شیرده آن زوج که محل درآمد
آنها نیز بود در روی زمین افتاده و مرده است. فرشته کوچک برآشفت و به فرشته بزرگتر
فریاد زد: چرا اجازه دادی چنین اتفاقی بیفتد؟ تو به خانواده اول که همه چیز داشتند
کمک کردی و دیوار سوراخ آنها را تعمیر کردی ولی به این خانواده که غیر از این گاو
چیز دیگری نداشتند کمک نکردی و اجازه دادی این گاو بمیرد. فرشته بزرگتر به آرامی و
نرمی پاسخ داد: چیزها آنطور که به نظر می آیند نیستند. فرشته کوچک فریاد زد: یعنی
چه؟ من نمی فهمم. فرشته بزرگ گفت: هنگامی که در زیر زمین منزل آن مرد ثروتمند اقامت
داشتیم دیدم که در سوراخ آن دیوار گنچی وجود دارد و چون دیدم که آن مرد به دیگران
کمک نمی کند و از آنجه دارد در راه کمک استفاده نمی کند پس سوراخ دیوار را ترمیم و
تعمیر کردم تا آنها گنج را پیدا نکنند. دیشب که در اتاق خواب این زوج خوابیده بودم
فرشته مرگ آمد و قصد گرفتن جان زن کشاورز را داشت و من بجای زن گاو را پیشنهاد و
قربانی کردم. چیزها آنطور که به نظر می آیند
نیستند
.


/?.

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 ساعت 12:51 توسط rasool |


دونه دان..........

دونه دادن به کبوتر یادته؟ خاطرات توی دفتر یادته؟

فال با نیت رسیدن یادته؟ طعم قهوه رو چشیدن یادته؟

واسه فال قهوه رو خوردن یادته؟ روزی صد بار بی تو مردن ، یادته؟

یادته دعا، یادته دعای زیر طاقیا ؟ کنار بوته های عقاقیا ؟

زیر اون درخت گیلاس، یادته؟ با دوتا شاخه گل یاس؛ یادته؟

یادته گفتن راز ،به قاصدک ؟ یادته، چه قدر به هم گفتیم، کمک ؟

فکر بودن توی قایق یادته؟ تو به من گفتی شقایق، یادته؟

پیش هم بودیم نذاشتن، یادته؟ اونا ما رو دوست نداشتن ،یادته؟

نامه بدون امضاء یادته؟ اسم مستعار رویا ، یادته؟

طرح اون انگشتر من یادته؟ پاسخ مختصر من یادته؟

فال حافظ شب یلدا ، یادته؟ اسمم و گذاشتی شیدا یادته؟

چیزی خواستیم از خدامون یادته؟ مستجاب نشد دعامون، یادته؟

چشمون زدن حسودا یادته؟ چشامون شد مثل رودا ، یادته؟

گفتی ما باید جداشیم یادته؟

گفتی ما باید جداشیم یادته؟ گفتی باید بی وفاشیم ، یادته؟

یه دفه ازم بریدی ؛ یادته؟ خط رو اسم من کشیدی ؛یادته؟

گفتی عشق تو هوس بود یادته؟ گفتی خوب بود ولی، بس بود یادته؟

حلقه من دست تو دیدم؛ یادته؟

حلقه من دست تو دیدم یادته؟ کلی سرزنش شنیدم ؛ یادته؟

چشم من به چشمت افتاد یادته؟کاری که دست دلم داد ؛ یادته؟

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 ساعت 12:45 توسط rasool |


شعر........

ز جان شیرینتری ای چشمهی نوش
سزد گر گیرمت چون جان در آغوش
نظامی

———— —-

لبخند معاوضه کن با جان شهریار
تا من به شوق این دهم و آن ستانمت
شهریار

———— —-

چگونه شاد شود اندرون غمگینم؟
به اختیار که از اختیار بیرون است
حافظ

———— —-

به چشمک این همه مژگان به هم مزن یارا!
که این دو فتنه به هم میزنند دنیا را
شهریار

———— —-

گاهی به نوشخند لبت را اشاره کن
ما را به هیچ صاحب عمر دوباره کن
فروغی بسطامی

———— —-

خیال حوصله بحر میپزد هیهات
چههاست در سر این قطره محالاندیش
حافظ

———— —-

عجب عجب که برون آمدی به پرسش من
ببین ببین که چه بیطاقتم ز شیدایی
مولانا

———— —-

آرامِ دل غمگین، جز دوست کسی مگزین
فیالجمله همه او بین، زیرا همه او دیدم
فخرالدین عراقی

———— —-

منم شرمنده زین یاری که کردی
همین باشد وفاداری که کردی
وحشی بافقی

———— —-

بده یک بوسه تا ده واستانی
از این به چون بود بازارگانی!؟
نظامی

———— —-

ما را همین بس است که داریم درد عشق
مقصود ما ز وصل تو بوس و کنار نیست
عبید زاکانی

———— —-


چندین شکستِ کارِ منِ دلشکسته چیست؟
ای هرزهگرد مگر نیست کار دگرت؟
وحشی بافقی

———— —-

مرا هجران گسست از هم، رگ و بند
مرا شمشیر زد گیتی، تو را مشت
پروین اعتصامی

———— —-

گفتی تو نه گوشی (!) که سخن گویمت از عشق
ای نادره گفتار کجا گوشتر از من؟
شهریار

———— —-

آخرالامر گل کوزهگران خواهی شد
حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی
حافظ

———— —-

جمالش کرد حیرانم، چه ماه است آن نمیدانم
که چشم از کشف ماهیت، نمیبندد تأمل را
اوحدی مراغهای

———— —-

دریا و کوه در ره و من خسته و ضعیف
ای خضر پیخجسته مدد کن به همتم
حافظ

———— —-

در راه عشق وسوسهی اهرمن بسی است
پیش آی گوش دل به پیام سروش کن
حافظ

———— —-

خواهم از گریه دهم خانه به سیلاب امشب
دوستان را خبر از چشم پرآبم مکنید
محتشم کاشانی

———— —-

می میکشیم و خندهی مستانه میزنیم
با این دو روزهی عمر چهها میکنیم ما
صائب تبریزی

———— —-

به حال سعدی بیچاره قهقهه چه زنی
که چاره در غم تو، های های میداند
سعدی

———— —-

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بینهایت
حافظ

———— —-

تو را زین پس جز فرشته نخوانم
ازیرا که تو آدمی را نمانی!
فرخی سیستانی

———— —-

آن دگر گفت ای گروه زرپرست
جمله خاصیت مرا چشم اندرست
مولانا

———— —-


@!

مکن از خواب بیدارم خدا را
که دارم خلوتی خوش با خیالش
حافظ

———— —-

خواب مرگم باد اگر دور از تو خوابم آرزوست
خون خورم بیچشم مستت گر شرابم آرزوست
اهلی شیرازی

———— —-

چون نماید به تو این دولت روی
رو در آن آر و به کس هیچ مگوی
جامی

———— —-

نمیدانم که دردم را سبب چیست؟
همی دانم که درمانم تویی بس
اوحدی مراغهای

———— —-

گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید
گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم
حافظ

———— —

ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم
غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم
حافظ

———— —-

آه از راه محبت که چه بیپایان است
با دو منزل که یکی وصل و یکی هجران است
صیدی

———— —-

مرا صائب به فکر کار عشق انداخت بیکاری
عجب کاری برای مردم بیکار پیدا شد!
صائب تبریزی

———— —-

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
تا داد خود از کهتر و مهتر بستانی
انوری

———— —-

گر به خشم است و گر به عین رضا
نگهی باز کن که منتظریم
سعدی

———— —-

من مریض درد عصیانم که درمانم تویی
دردمند اینچنین محتاج درمان شماست!
محتشم کاشانی

——— —-

من چون نزنم دست که پابند منی
چون پای نکوبم که توئی دستزنان
مولانا

———— —-

حبابوار براندازم از روی نشاط کلاه
اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد
حافظ

———— —-

مرا که سِحر سخن در جهان همه رفته است
ز سِحر چشم تو بیچاره ماندهام مسحور
سعدی

———— —

این بدان گفتم که تا هر بیفروغ
کم زند در عشق ما لاف دروغ
عطار

———— —-

مجلس تمام گشت و به پایان رسید عمر
ما همچنان در اول وصف تو ماندهایم
سعدی

———— —-

ای غایب از نظر به خدا میسپارمت
جانم بسوختی و به دل دوست دارمت
حافظ

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 ساعت 12:44 توسط rasool |


واین آغاز......

و اين آغازي است براي عاشقانه خواندن از زندگي

گويي تولد بهار، تولد زندگيست.

ستارگان از حجم حضور پر نورت كم سو به چشم آمده اند

و امواج خروشان دنيا از آغوش پر مهر تو، دستهاي گرم آرامش را بوسيده اند.

تو تولدي را آغاز كرده اي

براي سبز ماندن، ترنم عشق خواندن

و تا ابد براي شكوفايي شكوفه هاي بهاري، شعر گفتن

تو آمده اي تا رنگ زمستاني نگاهم را در چشمه زلال قلبت به فراموشي بسپارم

واز سرمستي وجودت جامهء زرين اميد بر تن كنم.

تو آمده اي تا من تولدت را تولد زندگي بنامم.

آمدي آمدنت صدها طلوع سبز داشت

باغبان زندگي درجانمان صد شعله کاشت

شعله هايي كز صداي گرم عشق

تا ابد در جانمان آواي خوشبختي نگاشت

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 ساعت 17:14 توسط rasool |


دوری,شب,سفر.........

دوری را دوست دارم هر چند که دلتنگ و غریب می‌شوم اما وقتی دوباره با یک بغل مهربانی در می‌گشایی و صدایم می‌کنی، دلم مثل یک کهکشان وسیع می‌شود.

شب را بخاطر تو دوست دارم که تا تولد سپیده صبح، دلواپس نیامدنت باشم. کسی که عاشق باشد می‌داند که تمام طعم عشق به دلشوره‌های شبانه است. دوست دارم همیشه شبها تو را کم داشته باشم، تا وقتی چشم بر روی هم می‌گذارم خوابت را ببینم و چشم که باز می‌کنم در صبحی دوباره تو را به نظاره بنشینم.

سفر را بخاطر حس قشنگ خاطره دوست دارم. وقتی نیستی و لحظه‌هایم از وجود مهربان تو خالیست کنار قاب عکست، با خاطراتت زندگی می‌کنم. این انتظار بازگشت، تمام لذت زندگی من است. سفر را بخاطر بازگشت دوباره تو دوست دارم.

« شب را بخاطر صبح با تو بودن و دوری را بخاطر آغاز دوباره مهربانی.
اینطور است که همه چیز حتی تلخی ها هم بخاطر تو قشنگ و دوست داشتنی ست ... »


 

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 ساعت 17:13 توسط rasool |


روی ساحل........

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن                                                                     

                                                به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق                                                                    

                                               تقصیر چشمای تو بود ‌‌‌، وگرنه ما کجا و عشق ؟ 

سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت                                                                  

                                                بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت

تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس                                                                

                                                       تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس

عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم                                                                    

                                                    وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن                                                                 

                                              به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

هنوز یه قطره اشکتو  به صد تا دریا نمی دم                                                                 

                                                     یه لحظه با تو بودنو  به عمر دنیا نمی دم

همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم                                                                      

                                                   قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 ساعت 17:13 توسط rasool |


عشق بی پایان......

                          عشق بی پایان

  

روزی مردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد کافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود !
یکی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 ساعت 17:12 توسط rasool |


مادر........

مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پختیك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره
خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟
به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم
روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یك چشم داره!
فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم.
كاش زمین دهن وا میكرد و منو ، كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد

روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟!!!
اون هیچ جوابی نداد....
حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم.
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی
از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم
تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو

وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند
و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا اونم بی خبر

سرش داد زدم، چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!
گم شو از اینجا! همین حالا

اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.
مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد

یك روز، یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور
برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم
بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی كنجكاوی
همسایه ها گفتن كه اون مرده
ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم
اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن
ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام.
منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا
ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی، تو یه تصادف، یك چشمت رو از دست دادی

به عنوان یك مادر، نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
 
برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه
با همه عشق و علاقه من به تو
مادرت

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 ساعت 17:11 توسط rasool |


سلام بهونه........

سلام بهونه قشنگ من براي زندگي
آره بازم منم همون بهونه هميشگي

فدايه مهربونيات چه ميکني با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت

حال من و اگه بخواي رنگ گلاي قاليه
جاي نگاهت بد جوري تو صحن چشمام خاليه

ابرا همه پيشه منن اينجا هوا پر از غمه
از غصه هام هرچي بگم جون خودت بازم کمه

ديشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون
فرياد زدم يا تو بيا يا منو پيشت برسون

فداي تو نمي دوني بي تو چه دردي کشيدم
حقيقت و واست بگم به آخر خط رسيدم

رفتي و من تنها شدم با غصه هاي زندگي
قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگي

نمي دوني چقدر دلم تنگ براي ديدنت
براي مهربونيات ، نوازشات ، بوسيدنت

به خاطرت مونده يکي هميشه چشم به راهته ؟
يه قلب تنها و کبود هلاک يک نگاهته ؟

من ميدونم همين روزا عشق من از يادت ميره
بعدش خبر ميدن بيا که داره دوستت مي ميره

روزات بلنده يا کوتاه دوست شدي اونجا با کسي؟
بيشتر از اين منو نذار تو غصه و دلواپسي

يه وقت منو گم مي کني تو دود اين شهر غريب
يه سرزمين غربته با صدتا نيرنگ و فريب

فداي تو يه وقت شبا بي خوابي خستت نکنه
غم غريبي عزيزم زرد و شکستت نکنه

چادر شب لطيفت تو از روت شبا پس نزني
تنگ بلور آب تو يه وقت نا غافل نشکني

اگه واست زهمتي نيست بر سر عهدمون بمون
منم تو رو سپردمت دست خدايه مهربون

راستي ديروز بارون اومد من و خيالت تر شديم
رفتيم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شديم

از وقتي رفتي آسمونمون پر کبوتره
زخم دلم خوب نشده از وقتي رفتي بد تره

غصه نخور تا تو بياي حال منم اينجوريه
سرفه هاي مکررم ماله هواي دوريه

گلدون شمعدوني مونم عجيب واست دلواپسه
مثه يه بچه که باره اوله ميره مدرسه

تو از خودت برام بگ بدونه من خوش ميگذره؟
دلت مخواد مي اومدم يا تنها رفتي بهتره ؟

از وقتي رفتي تو چشام فقط شده کاسه خون
همش يه چشمم به دره چشم ديگم به آسمون

يادت مياد گريه هامو ريختم کناره پنجره؟
داد کشيدم ترو خدا نامه بده يادت نره

يادت مياد خنديدي و گفتي حالا بذار برم
تو رفتي و من تا حالا کناره در منتظرم

امروز ديدم ديگه داري منو فراموش مي کني
فانوسه آرزوهامونو داري خاموش مي کني

گفتم واست نامه بدم نگي عجب چه بي وفاست
با اين که من خوب مي دونم جواب نامه با خداست

عکسايه نازنين تو با چند تا گل کنارمه
يه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه

تنها دليل زندگي با يه غمي دوستت دارم
داغ دلم تازه ميشه اسمت و وقتي ميارم

وقتي تو نيستي چه کنم با اين دل بهونه گير؟
مگه نگفتم چشمات و از چشم من هيچوقت نگير؟

حرف من و به دل نگير همش ماله غريبيه
تو رفتي من غريب شدم چه دنيايه عجيبيه

زودتر بيا بدون تو اينجا واسم جهنمه
ديوار خونمون پر از سايه غصه و غمه

تحملي که تو دادي ديگه داره تموم ميشه
مگه نگفتي همه جا مال مني تا هميشه؟

دلم واست شور ميزنه اين دل و بي خبر نذار
تو رو خدا با خوبيات رو هيچ دلي اثر نذار

فکر نکني از راه دور دارم سفارش ميکنم
به جون تو فقط دارم يه قدري خواهش ميکنم

اگه بخوام برات بگم شايد بشه صدتا کتاب
که هر صفحش قصه چندتا درده و چندتا عذاب

مي گم شبا ستاره ها تا مي تونن دعات کنن
نورشونو بدرقه پاکي خنده هات کنن

يه شب تو پاييز که غمت سر به سر دل مي ذاره

مريم همون کسي که بيشتر از همه دوست داره.


+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 ساعت 12:16 توسط rasool |